خرید بک لینک
بزرگ ترین نقاش شهر به بهترین شاگردش گفت تو حتی از من هم بهتر شدی و همه کارهای تورو بیشتر از من دوست دارن حتی خودمم کارهای تورو بیشتر دوست دارم اما هنوز یه چیزی مونده که من بهت یاد ندادم

شاگرد خیلی دوست داشت که اون آخرین علم رو هم فرا بگیره

از استادش خواست که بهش این علم رو یاد بده !!

استادش گفت بهترین کاریکه تا الان کشیدی رو ببر تو میدون اصلی شهر بزار و کنارش یه تابلو و غلم بزار و بالاش بنویس که

هرکس هر ایرادی توی این کار میبینه برام بنویسه

بالای هزار نفر در پایان اون روز از کارش ایراد گرفتن

امد به استادش گفت : می خواستید به من ثابت کنید که من کارهام ظعیفه؟

استادش گفت نه اون چیزی که می خوام بهت یاد بدم همینه !

فردا همین کارت رو ببر همون جا بزار و کنارش بنویس اینجا قلمو کاردک رنگ و ابزار هست اگر ظعفی در کار من میبینید لطفا زحمت بکشید و درستش کنید

اما با کمال تعجب آخر اون روز دید که همه نوشتن کارت اینقدر زیباست که ما نمی توانیم چیزی را درون اون تغییر دهیم

استادش بهش گفت

باید یاد بگیری همه مردم بلدن دهن گشادشون رو باز کنن و انتقاد کنن اما وقتی پای عمل بیاد زبونشون رو میکنن تو کونشون. استاد در آخر های داستان یه مقدار خشمگین بودن نویسنده دکتر کندری

برچسب: یه داستان قشنگ,یه داستان قشنگ عاشقانه,یه داستان کوتاه قشنگ,یه داستان خیلی قشنگ,یه داستان عشقی قشنگ, نویسنده: مهسا نصیری تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 12:21

صفحه بندی